عمو پورنگ و کودک درونم
حیرت انگیز نیست که من دقیقا همین دوساعته باقی مانده به نیمه شب قبل از امتحانم را روبروی صفحه ی پرنور لپتابم نشسته ام و دارم مینویسم ... نه که بخوام چیزی به اسم آپ یا پست جدید اینجا بزارم البته که نه!!... اونم دقیقا شبه امتحانی که هنوز 4 فصلش رو نخوندم و البته دقیقتر زمانی که بهترین دوستم امشب رو شارژ اینترنتی نداره که بیاد و بخونه این هذیان هارا ..و باز هم دقیقتر زمانی که عموم مرخصی گرفته... آلیس, در "سرزمین عجایب" بود ولی یک عدد پریسا ی عجیب در اینجاست که اصلا استرس ندارد و کاملا آرام است انقدر ارام است که انگار تمامه مبحث خسته کننده ی گچ بری و کاشی کاری و آجر کاری و مقرنس کاری رابهتر از یک استاد معمار زبردست که ارتور ابراهام ازش تعریف کرده, بلده...و با ارامش تمام دارد نوستالژی اکروپلیس یانی رو گوش میده و هر چند ثانیه یک بار انگشتانش ناخوداگاه از دکمه های نقره ای کیبورد بلند میشود و دقیقا مثل یک رهبر ارکست تکان میخورد...و به این فک میکند چرا در این کنسرت نبوده... خبر نوشت: اگه خدا بخواد و پولی از عیدی ها مونده باشه تا اخر هفته حتما باید نمایشگاه کتاب برم چند تا کتاب مهم هست که حتما منتظرن من بخونمشون.. مهم نوشت: نرگسی ...خیلی خوشحالم برات... عمو نوشت: عموی عزیزم بسیار بسیار بسیار زیاد برایم باارزشید ...توکل به خدا مائده نوشت: دلم برات تنگ شده... "روزهایی هست که من فکر میکنم بدبخت هستم و بعضی روزهای دیگر هست که فکر میکنم من از انچه می اندیشیدم بدبخترم...." این جمله بهم حس خوشبختی داد..چراشو نمیدونم ولی ارومم کرد و احساس کردم خوشبختم... این روزها ادمها عجیب شدند یا من !! نمیدونم...من عوض شدم یا اونها!! ..نمیدونم سبز ها دیگه سبز نیستن و سیاهی ها دیگه سیاه نیستن ... نه سبزم ..نه سیاه...نه سفید ..نه رنگ ..نه پورنگ... فقط همه چیز مثه روزهایی هستند که تا بحال تجربه شان نکرده ام...و تجربه کردنشان گاهی ازارم میدند.. دلگرفتگی ها عجیب شده... بعضی ها با "شنیدن" دلشون باز میشه .. بعضی ها با "دیدن" ... بعضی ها با رفتن به یه جای سبز ..بعضی ها با رفتن به کویر... باور کردنش برام سخته که هنوز هستند کسایی که وقتی دلشون
میگیره با خریدن بستنی برای خودشون و سه نفر دیگه دلشون باز میشه..و
براشونم مهم نیست اون سه نفر چه کسایی میتونند باشند... بعضی ها نمیدنند که اون سه نفر رو من میشناسم... یه زمانی بود از این کلمه ی "بعضی ها" خیلی بدم میومد..الان ولی بدم نمیاد... تا حالا به زور راه رفتین؟ تا حالا دیدید کسی به زور راه بره؟ من دیدم.. خودم ..بله خودم همین دیروز فهمیدم که راه رفتن برام خیلی سخت
شده و واقعا دارم به زور راه میرم ..و تظاهر میکنم که چقدر راحت دارم راه
میرم... دیگه تظاهر کردن هارو هم خودم دیر به دیر متوجه میشم چه برسه به بقیه... دارم بزرگ میشم...یعنی فکر میکنم دارم بزرگ میشم... لطفا سعی کنید بزرگ نشوید...چیز اصلن جالبی نیست... درگوشی نوشت: دوستت دارم عمو...
| Design By : nightSelect.com |
